سومین دلیل انتخاب همسر وجود تفاوت‌های جاذب است!

 

وقتی از مراجعینم می‌پرسم که چه چیزی سبب شد جذب طرف مقابل شوید غالباً از صفاتی صحبت می‌کنند که تقریباً نقطه مقابل خودشان است، به عبارتی افراد در رابطه عاطفی جذب فردی می‌شوند که نداشته‌های آن‌ها را بیشتر و داشته‌های آن‌ها را کمتر دارند.

وقتی از آن‌ها این سؤال را می‌پرسم که چرا می‌خواهید رابطه عاطفی خود را پایان دهید عمدتاً می‌گویند: چون ما خیلی باهم فرق داریم! جالب است که همین تفاوت‌ها در آغاز چقدر برای ایشان جالب بوده است.

به‌عنوان‌مثال اینکه من فرد آرامی هستم و او فردی پرهیاهو، من درون‌گرا هستم او برونگرا و …. در ابتدای آشنایی و شکل‌گیری رابطه این صفات سبب جذب افراد به یکدیگر شده و در انتهای رابطه همین تفاوت‌ها سبب جدایی دو فرد می‌گردد.

میزان دل‌بستگی اگرچه مهم‌ترین مبنای یک رابطه عاطفی به شمار می‌رود اما تنها دلیل شکل‌گیری آن نیست. کودکان به‌طور غریزی به مادر یا مراقبشان دل‌بسته‌اند و این دل‌بستگی زمانی در اوج خود جلوه‌گر می‌شود که کودک هنوز مفهوم «خود» را درک نکرده است. در سال‌های پیش‌دبستانی برای نخستین بار و به‌طورجدی کودک خود را فردی کوچک و متفاوت با مادر ادراک می‌کند. مادر و سایر بزرگ‌سالانی که او را احاطه کرده‌اند حالا در نظرش با خود کودک و نیز با یکدیگر فرق می‌کند؛ تفاوت‌های جنسیتی، تفاوت ازنظر میزان قدرتمندی و حتی گوناگونی خلقی (مانند آرامش و خونسردی مادر که سبب جنون پدر می‌گردد) در نظرش متظاهر می‌گردد و در همین وضعیت درک تفاوت‌های خلقی والدین است که کودکان به یکی از والدین گرایش پیدا می‌کنند که برای آن‌ها صورت آرمانی دارند و یا لااقل وی را بر دیگری ارجح می‌دانند.

گاهی درک این تفاوت‌ها و به دنبال آن ارجحیت بخشیدن به یک والد موجب می‌شود کودکی به‌طور هم‌زمان متوجه شباهتش با والد دیگر بشود؛ حسی که به قول فروید چندان هم مطلوب نیست. «من شبیه پدرم هستم اما ای‌کاش می‌توانستم شکل مادرم باشم»

این رویداد پدیده‌ای درخور توجه است چراکه رویارویی با واقعیت «من … هستم اما کاش… بودم» می‌تواند خط‌مشی‌ای شود برای انتخاب همسر در آینده! همسری که موجودی است متفاوت با ما. عموماً رایج است که مردها به انعطاف‌پذیری، سازگاری، تفاوت‌های جاذب فیزیکی، صدای نرم و بم، مراقبت و توجه نشان دادن به نیازهایشان از سوی زن‌ها جذب می‌شوند و این در حالی است که زن‌ها از مسئولیت‌پذیری، قاطعیت، بدن‌های ورزیده، ثروت و قدرت مردها لذت می‌برند.

جذابیت این تفاوت‌ها فقط در جنس‌های مکمل یعنی زن و مرد به چشم نمی‌خورد و هم‌جنس‌بازان نیز جذب این تفاوت‌ها در یکدیگر می‌گردند این مطلب گویای این حقیقت است که تفاوت‌های نگرشی، شخصیتی و خلقی حتی از تفاوت‌های فیزیولوژیکی _ جنسیتی نیز مهم‌تر است.

وقتی خلق‌وخوی را در دیگران نظاره می‌کنیم که خود آن را نداریم توجهمان به شخص مقابل جلب می‌شود با این امید که معاشرت زیاد و یا زندگی در کنار آن‌ها موجب رنگ‌باختگی این تفاوت در روابط دوجانبه خواهد شد. آشکارا است که چنین پیش‌بینی‌هایی همیشه درست از آب درنمی‌آید. اما اکثر ما در نخستین مراحل مجذوب شدن به اندیشیدن در خصوص پیامدها علاقه‌ای نداریم. جذب شدن به آنچه مانند ما نیست در تمام کائنات امری جاری است و شاید از نوعی احساس بی کمالی نشئت‌گرفته باشد. به دیگر سخن هر آنچه وجود دارد و عامل زمان به آن تعلق می‌گیرد بر آن است تا از طریق پیوند جویی با ضد خود، عناصر نهفته خویشتن را بالفعل نموده و احساس کمال را تجربه نماید.

شاید بد نباشد به افسانه‌ای بپردازیم که تا حدودی گویای این است که چرا ما جذب مکمل خود، یعنی فردی متفاوت تر از خودمان می‌شویم. افلاطون، فیلسوف یونانی در افسانه خود به انسان هرمافرودیتی اشاره می‌کند. کسی که هم حالت زنانگی دارد و هم حالت مردانگی. در شرایطی هرمافرودیت دونیمه شد و سپس هر نیمه برای آنکه دوباره کامل شود در جستجوی نیمه دیگرش برآمد.

به گفته فروید هر کودکی در سال‌های نخست با والد غیر هم‌جنس خود به اتحاد ادیپی (self-differentiation) دست می‌زند. در بزرگ‌سالی نیز به دنبال تفاوت‌ها رفتن، جلوه‌ای است از علاقه‌مندی به ترکیب ژن‌هایمان با همسری که عناصر کلیدی شخصیتش با «والد مورد اتحاد قرارگرفته شده‌مان در کودکی» مشابه و با ما مغایر است. چنین همسری با شباهت به خانواده هسته‌ای ما (مادر یا پدر) این اطمینان خاطر هرچند ناخودآگاه را در ذهن ایجاد می‌کند که الگوهای خانوادگی‌مان از طریق فرزندانمان تکرار خواهند شد. بر اساس نظریهٔ زیگموند فروید، پسران در ابتدا عاشق مادرشان می‌شوند؛ اما به‌تدریج، متوجه می‌شوند که مادر معشوقه پدر است و در این نبرد پدر پیروز می‌شود و پسر از عشق خود به مادر چشم‌پوشی می‌کند و به دنبال آن‌وقتی که پسر بزرگ می‌شود قادر است زنان دیگر را مقام معشوق خود ببیند.