چهارمین دلیل انتخاب همسر وجود شباهت‌های زیر ساختاری و نادیدنی است.

 

دلایل پیشین که شامل دلبستگی، آرمان پنداری و تفاوت‌ها بود با ادراکات کلی ما در مورد انتخاب همسر هماهنگ و سازگار بودند؛ از این رو در درک آنها با دشواری روبرو نمی‌شویم اما به گفته صاحبنظران مورد چهارم را نمی‌توان به بی واسطگی موارد قبل دریافت نمود. این اصل بدین سان مطرح می‌شود که هر یک از ما جفتی را بر می‌گزینیم که میزان خودمتمایزسازی‌اش خیلی به خودمان شبیه است. این اصل با عنوان کردن ابعاد کاملاً جدید، اصل جذب شدن به تفاوت‌ها را به چالش می‌کشد. به دیگر سخن تفاوت‌های آشکار و در معرض دید غالباً چنان گستره وسیعی را بر روابط زوجین می‌افکنند که آنها را از پرداختن به شباهت‌های بنیادینی که از نظر میزان بلوغ هیجانی و عاطفی در میانشان نهفته است باز می‌دارد.

همانطور که اشاره کردیم زمانی که رابطه توام با دلبستگی بزرگسالان شروع به فرسایش می‌کند آنان در اشکال گوناگون از تفاوت‌هایی که در آغاز چون پولی موجب پیوندشان به سوی یکدیگر بود با تعابیری منفی یاد می‌کنند. در این وضعیت عمدتاً هر یک از طرفین خویشتن را منطقی‌تر و رشد یافته تر از دیگری می‌بیند و به این وسیله از نفر مقابل سلب صلاحیت می‌کند. از این رو در درخواست ایشان همواره این است که: «اگر او فقط کمی به من شبیه می‌شد اوضاع فرق می‌کرد اما متاسفانه ناهمگونی‌های ما واقعاً سر به فلک کشیده است!»

هر یک از ما با میزان متفاوتی از آنچه که بوئن تحت عنوان «خود تمایز یافته» یا Differentiated self از آن یاد می‌کند به بزرگسالی گام می‌نهیم. خودتمایزیافته یا یکپارچه، با عزت نفس و اعتماد به نفس که احساس فرد را از آنچه که هست توصیف می‌کنند، معادل نیست. آن مفهومی میان فردی و ارتباط محور است که علاوه بر احساسی که نسبت به خودمان داریم نمایانگر کنش‌های میان فردی و شیوه‌های عملکردمان در روابط نزدیک نیز می‌باشد. از این رو خودتمایزیافته و منسجم در عین حال که «اطمینان به آنچه که هستیم و حق ماست» را در بر می‌گیرد، خاستگاه «اطمینان کردن به آنچه که نفر مقابل هست و نیز رعایت حقوق او» نیز هست.

اینجاست که تفاوت میان خودپنداره باد کرده و اعتماد به نفس ظاهری اما مفرط خودشیفتگان با افراد خود متمایز آشکار می‌شود: «نادیده گرفتن یا اهمیت ندادن به نیازها و حقوق دیگران»

دلبستگی ایمن (حس اعتماد اساسی نوزاد به مراقبش که بعدها به اعتماد به خود و دیگران تبدیل می‌شود) بی تردید مبنای شکل‌گیری خود انسجام یافته است و ناگفته پیداست که پیامدهای سبک دلبستگی در کودکی به مورد فوق ختم نمی‌شود؛ یعنی فردی که در کودکی به هر دلیلی دلبستگی سالم و ایمن را تجربه نکرده است در بزرگسالی در اعتماد کردن به خود و دیگران نیز دچار مشکل خواهد شد.

در گذر از کودکی به نوجوانی قالب انسان‌ها بخشی از خویشتن خود را به قیمت برآوردن نیازهای دیگران (عموماً والدین) رها می‌کنند و بدون پردازش هوشیارانه می‌آموزند کسی باشند که دیگران به آن نوع بودن نیازمند است. این نوع فراگیری کودکان را از اینکه به طور منسجم خودشان باشند (خود انسجام یافته) دور می‌کند. بوئن فرآیند رها کردن و دادن بخش‌هایی از خود واقعی با هدف ستاندن و حفظ نیازهای دیگران را تجارت یا همان داد و ستد روی خود می‌نامد.

مانند نوجوانی که دوست دارد یک موزیسین حرفه‌ای شود اما خانواده او آرزو پزشک شدن آن را دارند. چنین تصمیمی یعنی چشم پوشی از حقیقت خود به خاطر علایق دیگران از کودکی فردی متزلزل خواهد ساخت که تا سالها بعد در بازتابی بیمارگون چنین می‌پندارد که حق انتخاب ندارد.

بوئن چنین می‌پندارد که هر یک از ما به شکلی اجتناب‌ناپذیر کسی را برای روابط صمیمانه و پایدارمان بر می‌گزینیم که سطح خود متمایز سازی‌اش با خودمان مشابه باشد. کسانی که به خود حقیقی‌شان اعتماد دارند و همراهانی مانند خود را برگزیند، غالباً در اتاق‌های مشاوره دیده نمی‌شوند و عموماً به شکل‌دهی و حفظ روابط بزرگسالانه دیرپا و رضایت‌بخش قادرند. حتی اگر چنین هم نباشد چنین زوجی پایان رابطه را بدون متهم سازی های غیر واقعی نفر مقابل تجربه می‌نمایند.

بوئن بر این اندیشه است که تعداد بسیار محدودی از ما به خود متمایز سازی کامل دست می‌یابیم؛ نوعی از خود که در حین صمیمیت و مراقبت از دیگران حقوق خودش را حفظ می‌کند و از طریق رویدادهای عاطفی جاری در فضای خانواده به درهم تنیدگی با آنها تن نمی‌دهد. به استثنای موارد معدود مراجعان افرادی هستند که درگیر خود تمایز نایافته خودشان‌اند و نیازها و هیجانات دیگران است که به طور خودکار پاسخ‌های ایشان در زندگی را فرا می‌خواند. همسران این افراد نیز (هرچند به شیوه‌های بسیار گوناگون) در خدمت برآوردن مطالبات محیطی و غفلت از انسجام خویشتن‌اند و البته در سطحی همسان با همراهشان.

بسیار رایج است که در روابط زوج‌ها یکی بالغ، آرام و منطقی است و دیگری هیستریک، کودک و هیجانی به نظر می‌رسد. در این وضعیت می‌توان ساده لوحانه نفر اول را دارای خودی منسجم و دیگری را دارای رفتاری تمایز نایافته در نظر گرفت؛ اما این فقط ظاهر امر است و نمای دقیقی از واقعیت‌های زیر ساختاری نهفته در رابطه را به دست نمی‌دهد. در این میان اگر ما فقط به تفاوت‌های سطحی که در رفتارهای زوج می‌بینیم دقت کنیم از درک شباهت‌های زیر بنایی مانند سطح خودمتمایزسازیشان، غافل خواهیم شد. برای روشن شدن این موضوع داستان زیر را بخوانید.

سال‌ها پیش زوجی وارد مطب شدند و در آستانه جدایی درخواست مشاوره طلاق داشتند. وقتی شروع به صحبت شد آقای داستان که خود را بالغ و خردمند می‌دید همسرش را زنی عجول و غیر منطقی توصیف می‌کرد و می‌گفت: «او مانند یک دختربچه نادان رفتار می‌کند»

در ظاهر امر هم چنین می نود که آقا مردی موجه و باشخصیت و خانم زنی خشمگین و پرخاشگر. این زوج از یکدیگر جدا شدند؛ اما قصه اینجا تمام نشد. سال‌ها بعد متوجه شدیم که همان مرد موقر و موجه با دختری نوجوان ازدواج مجدد کرده است.

حالا اوست که غیرمنطقی جلوه کرده و همسرش وی را مانند پسربچه نادان نظاره می‌کند. بلوغ ظاهری مرد درواقع نمایشی بود که می‌توانست تا زمان تداوم نقش کودک و ناپختگی از سوی همسر اول ادامه یابد. بدین‌سان زن با رفتار ناپخته خود مرد را به ایفای نقش منطقی و مراقب فرامی‌خواند. جالب آنکه چنین نقشی در مرد احتمالاً قبلاً هم از طریق مادری که پسر کوچکش را جانشین همسر نموده بود، تجربه‌شده است. مادری که در آن سال‌های دور نیاز شدید به صمیمیت عاطفی که از جانب شوهرش تأمین نمی‌شد را به پسر منتقل کرد و هرگز مجال را به او نداد تا نیازهای هیجانی‌اش را به‌مثابه یک کودک (آن‌چنان‌که واقعاً بود) تخلیه نماید. ازآنجاکه سرکوبی هیجانی پدیده‌ای است نامیرا و همواره مترصد شرایطی جهت تخلیه، لذا مرد پس از سال‌ها ناگهان در خشم غیرمنطقی اما موجه برای خودش همسرش را به چالش وا‌می‌دارد و در شرایطی که افسار امور از دستش خارج می‌شود، تبدیل به همان کودک نیازمند تخلیه هیجانی و غیرمنطقی می‌شود.