چه عواملی یک زوج را کنار یکدیگر قرار می‌دهد؟

معمولاً انسان‌ها زمانی به فکر بهبود یا بهتر بگویم تعمیر یک رابطه برمی‌آیند که می‌بینند اعتمادی که در آغاز رابطه چون بنایی مستحکم، فضای درونی دل‌بستگی‌هایشان را محافظت می‌کرد، اکنون لرزان و متزلزل گشته؛ شبکه‌های نیازهایشان به یکدیگر شکافته و تاریخچه رمانتیک مشترکشان دستخوش تصوراتی متفاوت با قبل گشته است.

اما به‌راستی چه چیزی سبب می‌شود روابطی که روزی چنان رؤیایی و شیرین بودند که فرد احساس می‌کرد در بهشتی بی‌مثال زندگی می‌کند، به چنین جهنمی مبدل می‌شود؟

چرا آن‌ها یکدیگر را انتخاب کرده‌اند و ازچه‌رو ارتباطشان فرسایشی گشته؟

چرا این تعارضات و فرسایش تا این حد تهدیدکننده و وحشتناک گردیده است؟

در چنین شرایطی باوجودآنکه قالب زوج‌ها براثر آسیب‌دیدگی روانی یکدیگر را محکوم و باخشم و نارضایتی از هم یاد می‌کنندو درواقع گسیخته شدن رشته‌های دل‌بستگی برای بسیاری از بزرگ‌سالان تجربه ایست تهدیدکننده. وقتی نشانه‌های قابل‌اتکای قبل که با صمیمیت و توجه از همراهمان می‌گرفتیم رو به نابودی می‌روند ما دچار نوعی اضطراب وجودی می‌شویم و وقتی یکی از طرفین بی‌مقدمه و بدون قولی برای بازگشت رابطه را رها می‌کند نوعی وحشت‌زدگی که غالباً به‌صورت خشم تجلی می‌کند در نفر مقابل پدیدار می‌گردد. ممکن است شکست یک رابطه تبعاتی سخت و دردناک به دنبال داشته باشد که گاهی جبرانش محال باشد.

اما چه کنیم که بتوانیم مدیریت شرایط و احساسات خود را در روابط عاطفی به دست بگیریم؟

چگونه از بروز دل‌شکستگی‌ها و ناراحتی و غم هجران جلوگیری کنیم؟

ازنظر من بهترین راهکار برای به حداقل رساندن این مسائل، درمان ریشه‌ای و اصولی است. در اینجا منظورم از درمان، شناخت عمیق و آگاهی بالا از رفتارهای انسان هاست.که چرا دل می بندیم؟ به چه کسی دل می بندیم؟ چگونه آگاهانه رفتارهای خود شناسایی کنیم؟ و …

 

یکی از مهم‌ترین دلایل انتخاب همسر حفظ بقاء شخصی survival از طریق فرآیند دل‌بستگی attachment

 

بزرگ‌سالان بالغ و دلداده به‌خصوص در اوایل رابطه غالباً تماس فیزیکی زیادی باهم برقرار می‌کنند مانند نزدیک هم نشستن، خیره شدن به یکدیگر، دست یکدیگر را گرفتن و … علاوه بر لمس و نوازش فیزیکی غالباً در این روابط رفتار طرفین معصومانه و به‌دوراز آلودگی متجلی می‌گردد. اگر دقت کنیم می‌بینیم تنها جای دیگری که روابط انسانی به همین شکل و سیاق نمایانگر می‌شود رابطه میان مادران و فرزندانشان است.

«دل‌بستگی» در کودکی کششی بیولوژیکی است که کودکان را به‌طور غریزی نسبت به بزرگ‌سالان مراقب متصل نگه می‌دارد؛ گویی کودکان همواره این ندای درونی را می‌شنوند که می‌گوید: «اگر می‌خواهی زنده بمانی به مراقب خودت بچسب» معصومانه خیره شدن به چشمان مادر، همواره مترصد در آغوش کشیده شدن بودن و … به این سبب در کودکان شکل می‌گیرد که آن‌ها مراقب خود یا همان مادر را منبع تأمین‌کننده امنیت و غذا شناخته‌اند.

دل‌بستگی در بزرگ‌سالی گویی رابطه‌ای است همانندسازی شده با فرایندی که در کودکی تجربه می‌شود؛ با این تفاوت که حالا این مقوله ترکیبی پیچیده‌تر به خود گرفته است. آنچه بزرگ‌سالان عشق می‌نامند همان احساس نیاز عمیق ماست به «امنیت هیجانی» نیاز به حمایت هیجانی که از طریق شخصی خاص (معشوق) و وابسته به وجود او ارضا می‌شود. در این وضعیت حس می‌کنیم که بقاء ما منوط به وجود اوست.

او کسی است که بر ما نفوذ دارد و منبع بخشندگی، اعتماد و عاطفه است. حتی اگر واقعاً این‌طور نباشد در مقطع دل‌بستگی نیاز داریم نفر مقابل را بخشنده و متفاوت با سایرین درک کنیم چون برای آسودگی خاطر نیاز و هیجانمان به این پندار محتاجیم!

بر این اساس دل‌بستگی در بزرگ‌سالی نیز مانند دل‌بستگی در کودکی ضرورتی بیولوژیکی است و درست به همین خاطر است که وقتی زوج‌های دل‌بسته در روابطشان به بن‌بست می‌رسند در عمق وجود خود احساس تهدید و تشویش می‌کنند؛ تهدیدی در مقابل بقا شخصی!

وقتی روابط عاطفی افراد رو به شکست می‌رود و افراد با چنین چالشی مواجه می‌شوند، تخلیه این‌چنین تنش‌هایی بنا به سبک شخصیتی افراد صورت‌های گوناگون خواهد یافت که احساس ندامت، خشونت، احساس گناه، امتناع از رابطه جنسی، دروغ‌گویی مکرر، خیانت، زدوخورد و … از این جمله است.